مراسم سوگ‌واری او در ورزشگاه آزادی تحت تاثیر حضور دو فرزند و همسرش قرار گرفت. آن‌طور که گفتند زن جوان رو به جمعیت فریاد می‌زده که «دیدید بالاخره به ورزشگاه آمدم، کاش نمی آمدم» …

به گزارش تبریزمن، در گذشته خبرهای بد را دوستان خوب می‌رساندند، حالا گوشی های تلفن هوشمند این کار را می‌کنند. صبح پنجشنبه قبل از آن که دوست خوبی فرصت کند و خبر  جان باختن شماره ۲۴ پرسپولیس را بدهد، شبکه‌های اجتماعی پر شد از آه و حسرت.همسر

مثل هر ایرانی دیگری که عادت کرده است به شنیدن خبرهای دروغین مرگ؛ از احسان علیخانی گرفته تا بهرام افشار در حادثه منا، خبر را باور نکردیم، دوست داشتیم باور نکنیم اما مرگ مثل همیشه کارش را کرد. باز هم عطری بر خاک ریخت.

از پنج‌شنبه تا امروز در مورد هادی نوروزی حرفی نمانده است که ندانید. مرگ جوان‌ترها همیشه سوزناک است، خاصه اگر ستاره باشند و مثل هادی نوروزی؛ آرام، بی حاشیه، سخت‌کوش و محجوب.

فضای مجازی و رسانه‌ها پر شده از آه و افسوس. اشک های باورپذیر. هم‌دردی هایی که ماسکه نیست. اغراق ندارد. کاری نداریم به سلفی بگیران مراسم های تشییع جنازه، به ماهی‌گیران این آب‌های گل آلود.

مراسم سوگ‌واری او در ورزشگاه آزادی تحت تاثیر حضور دو فرزند و همسرش قرار گرفت. آن‌طور که گفتند زن جوان رو به جمعیت فریاد می زده که « دیدید بالاخره به ورزشگاه  آمدم، کاش نمی آمدم». جمله ای تلخ که هم بوی گله می دهد هم بغض.

گله از آن سو که انگار بانوان این سرزمین تنها برای «سوگواری» حق دارند به ورزشگاه «صدهزار نفری» یا آنطور که برخی دختران می گویند؛ «صد هزار پسری» بیابند و بغض از آن رو که زن یک ستاره ورزشی محروم بوده از تشویق و همراهی همسرش در لحظات حساس زندگی ورزشی اش و حالا با پیکر او دور افتخار می زند. چه افتخار دردناکی است مرگ زودهنگام.

در روزهایی که پاییز برگ ریز هنوز خودش را به درخت ها تحمیل نکرده است که برگ ها بریزند، صدها زائر سفیدپوش ایرانی روی آسفالت تفتیده ای در عربستان جان دادند، هما روستا بازیگری با آن صدای خاص در لوس آنجلس چشم هایش را بست و حالا پازل مرگ ستاره های ایرانی با ایست قلبی پسر بابلی پرسپولیس انگار تکمیل شد. هادی نوروزی همه را غافلگیر کرد، درست مثل آن شوت چهل متری اش به طاق دروازه پدیده. همان گلی که عادل فردوسی پور فریاد زد: « چه گلی! چه گلی زد این هادی نوروزی … فوق العاده دیدنی بود حرکتش … از کجا زد، چقد خوب زد. یه شوت محکم،  زیرطاقی».

او خودش هم می دانست که کامل ترین مهاجم تیم نیست، روزنامه ها عکسش را مثل سوپراستارها روی جلد نمی زنند و کاپیتان تاریخ سازی نیست اما همه می دیدند که تا آخرین لحظه می دود، حتی یک دیدار دوستانه را جدی می گیرد، از تکل های حریفان ساق هایش را نمی دزدد و وقتی از پرسپولیس کنارش گذاشتند به جای افشاگری، آرام سرش را انداخت پائین و به نفت پیوست.

شاید همه اینها در کنار جوانی اش باعث شد که پنجشبه و جمعه اهالی فوتبال با هم مهربان تر شوند. روزنامه هوادارای استقلال در یک کار قابل ستایش تیتر و عکس یک خودش را به او اختصاص داد و همه روزنامه های ورزشی در اقدامی که سابقه ندارد تیتر « ۲۴ ابدی» را به او اختصاص دهند.

مرگ کار خودش را می کند، وقتی تصمیم اش را بگیرد مثل آوار از راه می رسد، آن وقت دست مرد مغرور و سرکشی مثل ناصرخان حجازی را می گیرد و با خودش می برد، آن وقت نگاه نمی کند به ویترین افتخارات و مدال ها و علیرضا سلیمانی را مثل یک تکه ابر سبک بغل می کند، وزنه های فولادی را از دست بیت الله عباسپور می گیرد و روی زمین می گذارد و در آغوشش می‌کشد، به ترانه های رو حوضی مرتضی احمدی گوش می‌دهد و بعد با خودش می‌برد که ترانه های جدید با لهجه روباه مکار یادش بدهد، نگاه نمی کند به شناسنامه علی طباطبایی و خبر نمی‌گیرد از دل مادرش، همان‌طور که اجازه نگرفت از هانی و هانا بچه‌های کاپیتان پرسپولیس …

خیلی زود یادمان می‌رود بوی این عطر که روی زمین ریخت. خیلی زود فوتبالی ها پیراهن های سیاه شان را از تن به در می‌آورند و دوباره از خجالت هم در می‌آیند. آدمی فراموش‌کار است.

فکر می کند «مرگ» فقط آدرس خانه دیگران را بلد است، برای همین زود قضاوت می کند، تند چشم هایش را می بندد، دهانش را باز می کند و می گوید فلانی را باید حذف کرد از پیش  چشم ها. فلان شخص «‌غلط کرده» که دست داده. فکر می کند مرگ، نشانیِ خانه همه را بلد نیست …


Galaxy S7 - 944 x 150

این خبر را به اشتراک بگذارید :