کنسرواتیزم (محافظه‌کاری) به جهان‌بینی‌های سیاسی، اجتماعی و مذهبی اشاره دارد که هدف اصلی اش نگهداری جامعه و ارزشهای موجود است و لیبرالیزم به آرایه وسیعی از ایده‌ها و تئوری‌هایی اطلاق می‌شود که آزادی شخصی را مهم‌ترین هدف سیاسی خود می‌داند.

به گزارش تبریزمن، در حالیکه  تفاوت در سبک های شناختی این دو رویکرد همواره به عوامل منطقی، روانشناختی و اجتماعی مختلف منسوب می شود، پژوهش های نوین در حال گسترش حاکی از آن اند که زیست شناسی و تفاوت های مغزی نیز می تواند بخش مهمی از این تفاوت های دیدگاه را تبیین کند. مطالعات صورت گرفته حاکی از آن هستند که اسکن های مغزی و نوروآناتومی قادرند تعلق افراد به هر یک از این دو نگرش را پیش بینی کنند.

بررسی های انجام شده نشان دادند که لیبرالیزم با فعالیت های وابسته به تعارض[۱] اندازه گیری شده توسط پتانسیل های وابسته به رویداد موجود در کورتکس سینگولیت قدامی[۲] همبسته اند. بر این اساس، لیبرال ها ACC بزرگتر و/یا فعال تری دارند که در ارزیابی و قضاوت پیرامون تعارضات و خطا ها موثر است و محافظه کاران احتمالا از آمیگدال بزرگتری برخوردارند، ناحیه ای که گسترش و دخیره سازی خاطرات هیجانی را بر عهده داشته و همچنین آنها را در شناسایی تهدید یاری می کند (برای مثال رجوع کنید به کانایی و همکاران، ۲۰۱۱؛ آمودیو و همکاران، ۲۰۰۷).

یکی از مهمترین مطالعات صورت گرفته در این زمینه به کانایی و همکارانش (۲۰۱۱) تعلق دارد. آنها به منظور ارزیابی این موضوع از تکلیفی مشابه قمار استفاده کرده و به اسکن مغزی آزمودنی های وابسته به دو رویکرد محافظه کاری و لیبرالیزم پرداختند. آنها بر این باور بودند که فعالیت چهار ناحیه مغزی درگیر در خطرپذیری و عدم قطعیت یعنی آمیگدال راست، اینسولا چپ، کورتکس قدامی راست و سینگولیت قدامی در لیبرال ها و محافظه کاران متفاوت است. آمیگدال در پردازش ویژگی های هیجانی درگیر در تصمیم گیری، اینسولار کورتکس در بازنمایی نشانه های جسمانی درونی دخیل در احساسات ذهنی، اینسولای خلفی در تحمل  ناپذیری عدم قطعیت و کورتکس سینگولیت قدامی  (ACC) در مشاهده و ارزیابی تعارض و خطا و انتخاب رفتار نقش دارند. نتایج به دست آمده نشان دادند که لیبرالیزم با حجم بیشتر ماده خاکستری در ناحیه ACC و یا بزرگتر بودن آن رابطه دارد. همچنین این مطالعه بیان داشت که محافظه کاری با حجم بیشتر آمیگدال راست مرتبط است. این یافته در مطالعات دیگر نیز تکرار شد.

کورتکس سینگولیت قدامی (ACC) کارکردهای متفاوتی دارد که از آن جمله می توان به ارزیابی خطر، شناسایی تعارض و تضاد و بررسی و انتخاب از میان گزینه های متفاوت و رقیب اشاره کرد. این مسئله در تنظیم هیجانی و کارکرد های اجرایی دخیل در کنترل سطوح انگیختگی هیجانی یا پاسخ به یک رویداد هیجانی بسیار موثراست. هنگام مواجه شدن با اطلاعات مبهم، ACC به فهم تناسب بخش های مختلف اطلاعات با یکدیگر و ارزش آنها کمک می کند. برای مثال بیماران اسکیزوفرن تایپ پارانوئید به دلیل کارکرد ضعیف این ناحیه از شناسایی اطلاعات مربوط و نامربوط باز می مانند. اهمیت این ناحیه در موقیت های دشوار هیجانی چندین برابر می شود چرا که هیجان زیاد، تفکر منطقی و پردازش شناختی را مختل می کند. از این رو افراد توانمند در کنترل انگیختگی هیجانی بهتر می توانند بحران های لحظه ای را مدیریت کرده و همچنین کمتر تحت تاثیر تروما های هیجانی قرار می گیرند. این افراد نسبت به تغییر سازگارترند و از انعطاف شناختی بیشتری برخوردار اند. در مجموع لیبرال ها معمولا با ویژگی سازگاری پذیری و انعطاف، و محافظه کاران با ویژگی ثبات خواهی شناخته شده و واکنش های متفاوتی به موضوعات حساس و بحث برانگیز همچون جنگ، بحث های مذهبی و بحران های مالی و اقتصادی دارند.

از طرف دیگر، آمیگدال بخشی از لیمبیک سیستم به شمار رفته و با هیجان در ارتباط است. این ناحیه از یک سو در شکل دهی خاطرات و یادگیری های هیجانی و تحکیم خاطرات و از سویی دیگر در توجه و شناسایی نشانه های بیرونی و تهدید کننده موثر است. از آنجایی که هیجانات نحوه پردازش رویدادها را متاثر می کنند، افراد دارای آمیگدال بزرگتر یا فعال تر واکنش هیجانی شدید تری به پدیده ها و رویدادها خواهند داشت. همچنین مطالعات صورت گرفته در زمینه لترالیزیشن مغز بیانگر این نکته است که سرکوبی هیجانی رفتارها و احساسات، سمت راست را فعال می کند. بر همین اساس گفته می شود که احتمالا تلاش برای سرکوبی واکنش های هیجانی توسط محافظه کاران به جای کاربرد دلیل و منطق، به افزایش حجم و/یا فعالیت بیشتر آمیگدال راست منجر می شود.

در مجموع به نظر می رسد لیبرال ها به احتمال بیشتری به اطلاعات پیچیده، موقعیت های مبهم و پدیده های جدید پاسخ خواهند داد. همچنین انتطار می رود که این گروه با به کارگیری تفکر و شناخت منعطف تر و پیش از گزینش انتخاب نهایی شان، به ارزیابی گزینه های مختلف بپردازند. این افراد حتی پس از اتخاذ تصمیم نیز به احتمال بیشتری وجود اطلاعات متناقض با تصمیم را در نظر خواهند گرفت. همانطور که مشخص است این نگاه بسیار به رویکرد علمی نزدیک است. بر همین اساس برخی معتقدند که در حوزه عمل، لیبرال ها بیش از محافظه کاران از داده، پژوهش و متخصصین استفاده می کنند. از سویی دیگر انتظار بر این است که محافظه کاران به تظاهرات چهره ای تهدیدکننده حساس تر بوده و با پرخاشگری بیشتری به موقعیت های تهدیدآمیز واکنش نشان دهند.  محافظه کاران در مواجهه با موقعیت های مبهم ، اطلاعات را به صورت هیجانی پردازش می کنند. همین مسئله احتمال تمسک آنها به تغییر را کاهش داده و بر ثبات و پایبندی به باورهایشان می افزاید. ثبات در معنای پیش بینی پذیر بودن، به منزله افزایش قابلیت پیش بینی و در نتیجه کاهش تریگرهای اضطراب برانگیز است. همچنین محافظه کاران به احتمال کمتری ارزش های خود را بر اساس متد علمی محک می زنند. همانطور که گفته شد روش تفکر آنها وابسته به هیجان است و لذا معناداری شخصی شان در ارزیابی تناسب یک ارزش اهمیت به سزایی دارد. دلبستگی هیجانی به معنا از نظر آنها امری مهم تلقی می شود.

چند نکته مهم

علارغم ثبات یافته های به دست آمده در پژوهش های متعدد و تکرار الگوهای یکسان در آنها، نباید فراموش کرد که محدودیت های پژوهشی همچون نوع آزمودنی ها، طرح مطالعه، حجم نمونه و … رعایت جوانب احتیاط در تعمیم نتایج به دست آمده را ایجاب می کند. علاوه بر این، پژوهش های صورت گرفته رابطه «علی» میان ساختار/کارکرد مغز و مکانیزم های مغزی-روانشناختی درگیر در میانجی گری نگرش های سیاسی را مشخص نکرده اند و صرفا به گزارش همبستگی میان آنها پرداخته اند. البته باید توجه داشت که ممکن است جهت گیری سیاسی مستقیما با نواحی مغزی مرتبط نباشد و از این رو تعیین چگونگی و نقش ساختارهای مغزی در میانجی گری و شکل گیری نگرش سیاسی به مطالعات دقیق تری نیاز دارد.

از این گذشته، هرچند، برخی مطالعات توانستند با دقت بالایی تعلق هر آزمودنی به رویکرد های سیاسی را از روی ساختار و کارکرد مغزی اش تعیین کنند، اما هنوز از پاسخ به این سوال که آیا ساختار مغزی ما در شکل گیری باورهایمان نقش دارند و یا این باورهای ما هستند که ساختار مغزی مان را تغییر می دهند، ناتوان اند. مغز انسان تغییر پذیر است و درگیر شدن در هر فعالیت کوتاه مدت یا بلند مدتی می تواند آن را تغییر دهد. حضور افرادی که در طول زندگی دیدگاه شان را تغیر داده اند، نامشخص بودن تقدم و تاخر هر یک از این عوامل را بیش از پیش برجسته می سازد.

همچنین، رویکردهای سیاسی افراد لزوما بر دو مقوله  لیبرالیزم و محافظه کاری منطبق نخواهد بود. گروهی از افراد به رویکرد های سیاسی دیگری معتقد اند ، گروهی دیگر به اصول مختلف هر دو رویکرد پایبندند و برخی اصولا به سیاست علاقه مند نمی باشند.  لذا مطالعات می بایست تفاوت های مغزی را در ابعاد سیاسی وسیع تری بررسی کنند.

و در آخر اینکه، اعتقاد به یک ایدئوولوژی،باور و یا حزب، پیچیده تر از آن است که صرفا بتواند توسط عامل ژنتیکی، نوروآناتومیک و بیولوژیک ویژه ای تبیین شود. عوامل بیشمار محیطی، فرهنگی، اجتماعی و … نیز نقش به سزایی در پیش بینی و تبیین آن خواهد داشت. حتی اگر سهم گسترده ای به بیولوژی اختصاص یابد، ژن ها و ساختار های مغزی متعددی می توانند در یک رفتار یا گرایش فکری خاص دخیل باشد.

این نوشتار مبتنی بر یافته های به دست آمده از مطالعات علمی بوده و در صدد جانبداری و یا تخریب هیچ یک رویکردهای سیاسی مطرح شده نمی باشد.


Galaxy S7 - 944 x 150

کلیدواژه ها :

این خبر را به اشتراک بگذارید :